نوشته های ادبی |
از کردگار به بنده بسی خود عنایت است
خدمت به خلق، که به از هر عبادت است
در راه ذوالجلال و برای رضای او
هر خدمتی به خلق خدا ، خود سعادت است
در طاعت خدای ، به جز واجبات او
شادی خلق ، نیک ترین نوع طاعت است
خوش باد حال هر آن کس که روز و شب
در خدمت به خلق ، به ذکر و عبادت است
خدمت اگر که بی ریا و تظاهر ادا شود
هر لحظه اش برابر صد روز و ساعت است
همت کنیم تمامی ما از برای خلق
دست خدا همه جا با جماعت است
خدمتگزار باش تو ای بنده ی خدای
خدمت به خلق ، عین کمال و سعادت است
روز و شبش همه در کار و کوشش است
خدمتگزار خلق ، کجایش فراغت است؟
خوشبخت آن کسی که کند خدمتی به خلق
کارش تمام ، ثواب و عبادت است
رسول صیدالی
اکنون که تنها دیدمت ، لطف ار نه آزاری بکن
سنگی بزن ، تلخی بگو ، تیغی بکش ، کاری بکن
گیرم نداری میل من ، ای مردم چشمم گهی
از گوشه ی چشمی به من ، نظاره ای باری بکن
ای یوسف جان می خرد خلقی به جان وصل تو را
رسم گران جانی بهل ،میل خریداری بکن
مردیم دور از روی تو ، در خانه مانی تا به کی
بیرون خرام آخر گهی ، گلگشت بازاری بکن
ناگه طبیب عاشقان ، غافل ز حالت بگذرد
اهلی بکش آهی زدل یا ناله یا زاری بکن
اهلی شیرازی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني

چو رخت خویش بر بستم از این خاک
همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود
اقبال لاهوری
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک ، دامنگیر خاک
بی تو ، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
فروغ فرخزاد
خبرمردن فرهاد به شیرین چو رسید
نه غمین شد نه به پا کرد عزاداری را
گفت فرهاد من ار مرد ، وفادار نبود
تیشه آموخت به او رسم وفاداری را
سخنی گفت که در دفتر ایام بماند
سخن مردن فرهاد و ستم کاری را
تیشه شد خنجر و تا پهلوی شیرین بدرید
گفت آموز تو هم شیوه ی غمخواری را
افسر ار چرخ یقین است ، ستم می بیند
هر کسی پیشه کند رسم جفاکاری را
داراب افسر بختیاری
زلف افشاندی که از نوفتنه انگیزی کنی
در نشابور دلم ، یغمای چنگیزی کنی
مولوی مرده است و بلخ عاشقی ویران شده
تازه می خواهی که یاد شمس تبریزی کنی؟
می روی دامن کشان با بوی یاس و ارغوان
تا بهار شوق ما را زرد و پاییزی کنی
مثل اشک افتاده ایم از چشم اهل روزگار
یادی از ما کاش - جای اینکه بگریزی - کنی
شد دلت بازار شام عشق های دیگران
تا کی از خلوت نشینان ، دیده پرهیزی کنی؟
تازه کن کفر مرا ، تا کی به زرق و برق زهد
آهن زنگاری ام را ، رنگ آمیزی کنی؟
می رسد آتش نگاهی ، جرعه نوش بادها
ای دل عاشق! مبادا آبرو ریزی کنی!
شاعر: دکتر سید عبدالحمید ضیایی
چقدر مویه کنم صبح و شب به خاطر تو؟
من غریب عاشق ، من مسافر تو
هزار وادی تاریک را ، سراسیمه
دویده عشق ، که شاید شود معاصر تو
به درک باطن و معنا نمی رسد هر دل
که چله ای ننشیند به کشف ظاهر تو
کجای خاک جهان ، ردی از تو خواهم یافت؟
که پایم آبله زد ، بس که در معابر تو...
شبیه رود حقیری که راه افتاده ست
پرم ز شوق تو و مجمع الجزایر تو
تو سهل ممتنعی ، من طلسم تعقیدم
نمی شود که شوم یک ترانه شاعر تو
تو آخر غزلی ، صوفیان پست مدرن
نمی رسند به معنای بیت آخر تو
شعر از:همشهری بسیار عزیزم دکتر سید عبدالحمید ضیایی
که نادیده و از فاصله ی هزاران کیلومتری دوستش دارم.
تـو را ادامه می دهم همین ترانه می شود
پس از تمام اضطراب, عذاب و انتظارمن
تورا نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی
وازتو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی
من ازتوحرف میزنم شب عاشقانه میشود
تـو را ادامه می دهم همین ترانه می شود
کـاش بـه شهر خـوب تـو مـراهمیـشه راه بـود
راه بـه تـو رسیـدنـم هـمـیـن پـل نـگـاه بـود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام ازهمه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس
با تشکر ویژه از دوستان عزیزی که به این
وبلاگ سر می زنند ، خواهشمندم جهت
اصلاح نقط ضعف و بالا رفتن کیفیت
مطالب ، حتما نظرات خویش را درج
نمایید.
چه كنم با دل خويش
آه و آه از دل من
كه ازو نيست بجز خون جگر حاصل من
زانكه هر دم فكند جان مرا در تشويش
چه كنم با دل خويش
چه دل مسكيني
كه غمين مي شود اندر غم هر غمگيني
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ي ميش
چه كنم با دل خويش
در دلم هست هوس
كه رسد در همه احوال به درد همه كس
چه اميري متمول چه فقيري درويش
چه كنم با دل خويش
طفل عرياني ديد
چشم گرياني و احوال پريشاني ديد
شد چنان سخت پريشان كه مرا ساخت پريش
چه كنم با دل خويش
ديده گرديد فقير
بهر نان گرسنه آنگونه كه از جان شده سير
دل من سوخت بر او يا جگر من شده ريش
چه كنم با دل خويش
چه كنم؟ دل نگذارد كه برم حمله بدو
زارم از دست عدو
بسكه محتاط ببار آمده و دورانديش
چه كنم با دل خويش
گر درافتم با مار
نيست راضي دل من تا كشم از مار دمار
ليك راضيست كه از او بخورم صدها نيش
چه كنم با دل خويش
دارد اين دل اصرار
كه من امروز شوم بهر جهاني غمخوار
همه جا ، در همه وقت و همه را در همه كيش
چه كنم با دل خويش
از براي همه كس
دل بيرحم درين دوره بكار آيد و بس
نرود با دل پر عاطفه كاري از پيش
چه كنم با دل خويش
چه كنم
با دل خويش
زنده ياد ابوالقاسم حالت
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بيوجدان ،
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
...
اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،
چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ،
نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم ، كه ميديدم يكي عريان و لرزان
ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را
واژگون مستانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي
مجنون صحراگرد بيسامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو
آواره و ديوانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم ، كه ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنة اين علم عالمسوز مردمكش ، به جز انديشة عشق و وفا ،
معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم ؟!
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !
معینی کرمانشاهی
همه جا بروم به بهانه ي تو که مگر برسم در خانه ي تو
همه جا دنبال تو مي گردم که تويي درمان همه دردم
يا اباصالح مددي مولا يا اباصالح مددي مولا يا اباصالح مددي...
نشوم به جز از تو گداي کسي بوي تو بکشم من به هر نفسي
که تو ليلي من مجنوني همه ي هست من دلخوني
يا اباصالح مددي مولا يا اباصالح مددي مولا يا اباصالح مددي...
اگرم نبود دلي لايق تو نظري که دلم شده عاشق تو
من نالايق به تو دل بستم نکشي دامان خود از دستم
يا اباصالح مددي مولا يا اباصالح مددي مولا يا اباصالح مددي...
دل خود زده ام گره بر در تو چه شود برسم بر محضر تو
به خدا هستي همه ي هستم به تو دل بستم به تو پا بستم
يا اباصالح مددي مولا يا اباصالح مددي مولا يا اباصالح مددي...
امام زمان عج: براي تعجيل در فرج بسيار دعا کنيد که فرج من فرج شما نيز هست...
و بدانید اگر من مردم
کمر عشق به دنیا بستم
مرکب عشق به دنیا راندم
توشه ی عشق ز دنیا بردم
و به شکرانه ی عشق
رنج ها طی کردم
پییچ و خم پیمودم
غم فراوان خوردم
تا برویانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روییدم
بارها پژمردم
تا بیاساید عشق
خویش را رنجاندم
خویش را فرسودم
خویش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراوانی عشق
غرق گشتم در مهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها می خوردم
و بدانید که در بازی عشق
شرط بستم با خویش
باختم دنیا را
زندگی را بردم
به من این عتاب منما که گذشته ام ز هستی
من و فکر جان سپردن٬ تو و فکر خودپرستی
بشکستی آن دلی را که شکسته بد ز عشقت
ز چه رو به خویش بالی که شکسته ای شکستی
به فتادگان راهت به تکبری گذشتی
تو نخورده باده ٬دائم زغرور حسن مستی
ز وفا بگیر دستم که ز غم ز پا فتادم
بنواز از ترحم دل خسته ای که خستی
به درون سینه ی من که جز از تو راه دارد
به جز از تو در دل من که کند دراز دستی
به که گویم این حکایت که مرا زخود براندی
زچه رو به آشنایان تو در سرای بستی
چه امید داری افسر به جهان که زنده مانی
به چه کارت آید این جان چو زیار خود گسستی
شاعر:"مرحوم داراب افسر بختیاری"
در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم
و از چشمه ی ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم
و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قامت کشیدم
و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند
تا حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم
و زیبایی عشقم شد و بهانه ی زیستنم!
دکتر علی شریعتی
از باغ می برند تا چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند
شعر از فاضل نظری
نامم را پدرم انتخاب کرد!
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.....
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانم ات بنشین غمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه ! فقط یک لحظه خوب من بیندیش
-لبریزی از گفتن ولی در هیچ سوی ات محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
محمد علی بهمنی
خدای من یک سال گذشت
هرچه کردم دیدی و هرچه بخشیدی و عفو کردی ندیدم
خدای من یک سال گذشت و چهار فصل
هراسان شدم پناهم دادی ، بیمار شدم شفایم دادی
آرامش و امنیت که رسید ، طبیب و پناه را از یاد بردم
خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه
پی تقدیری نیکو پرسان می گشتم ، شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی پر
از عشق و معرفت، تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به آسمان بلند
بود، قلم رحمتت بر صحیفه ی بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر نیکویی را هیهات!!
با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جستجو کردم و بار دیگر
آرزوی خیسم خشکید و بر باد رفت
خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه سیصد و شصت و پنج روز
هر روز بر سجاده ی عبادت به رسم عادت زانو می زدم که ذکر تو گویم
پیشانی بندگی بر تربت آن نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر
می کردم و لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم
خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و…
چه می گویم؟؟!!
خدای من سال ها گذشت ، ده بیست و سی … سال
هرچه کردم دیدی و هرچه بخشیدی و عفو کردی ندیدم
خدای من چگونه است که هنوز دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟
چگونه است که رهایم نمی کنی؟
چگونه است که هرگز، هرگز از تو نا امید نمی گردم؟
این چه رسم خدایی است؟
خدای من ، آوای ملکوتی یا مقلب القلوب والابصار می آید.
تو مرا می خوانی که بخوانمت؟
این منم با حسرت سال های رفته یا مدبر اللیل والنهار
این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول والاحوال
خدای من بندگی ام را بپذیر، التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا
خدای من آرزویم چه شد؟الی احسن الحال
خوب من بوی عطر تحویل می آید
چه مبارک تقدیری!!!
من زنده بودم اما ،انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم
ده سال دور و تنها،تنها به جرم اینكه :
او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم
ده سال می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد ،وقتی غروب می شد:
كاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
شعر از استاد "محمد علی بهمنی"
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم
خشمي كه خفته در پس هر زه خنده اي
رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام زشت قحبه بدكار روزگار
من چيستم؟
بر جا زكاروان سبكبارآرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
تك لكه اي زننگ به دامان زندگي
وز ننگ زندگاني،آلوده دامني
يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي وسرود نخوانده اي
من چيستم؟
لبخند پر ملالت پائيزي غروب
در جستجوي شب
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام وبي نشان
درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ...
دكتر علي شريعتي
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
شعر از بهروز یاسمی
بهت میگه:"باشه":چیزی رو که میخوای بهت میده ،
وقتی میگه: "صبر کن":چیز بهتری بهت میده،
وقتی میگه: "نه":داره بهترین رو برات آماده میکنه!
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم،
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم،
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردمان آن مطابق میل من عمل کنند!
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود!افسوس که
به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند
و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند!
"دکتر علی شریعتی"
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخند های شادی و غم فرق دارند
بر عکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر ولی با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن
پروانه های مرده با هم فرق دارند
شعر از "فاضل نظری"
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود :ایست!
باد را فرمود : باید ایستاد؟
آن که دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد!
شعر از:"مرحوم دکتر قیصر امین پور"
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|